تبليغاتX
تولدی دیگر




















تولدی دیگر

چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم نیلوفر به همه هستی من پیچیده بود همه من بود

 

بدی های من چه هستند،

جز شرم و عجز خوبی های من از بیان کردن.

جز ناله اسارت خوبی های من

در این دنیایی که تا چشم کار می کند

دیوار است و دیوار است و دیوار است.

وجیره بندی آفتاب است

وقحطی فرصت است

و ترس است

و خفگی است

و حقارت است...

 

-قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند.

قایق از تور تهی
و دل از آروزی مروارید...

 

 

من در جستجوی قطعه ای از آسمان پهناورم

که از تراکم اندیشه های پست تهی باشد...

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/08/10ساعت 10 قبل از ظهر توسط ماریا| |

 

گوش سپردن به سمفونی مردگان

کمتر پیش می آید که بعد از خواندن رمان یا مجموعه داستانی، چنان ذهنم مشغولش شود که تا مدتی نتوانم از دنیایش بیرون بیایم.یک بار دوستی از من پرسید تابحال پیش آمده که اثری فارسی منقلبت کند، تکانت دهد؟ بی معطلی گفتم سمفونی مردگان؛ انگار منتظر بودم یکی پیدا شود و این را بپرسد. اولین باری که سمفونی مردگان را خواندم، چنان به وجد آمدم که تا مدت ها مدام به دنبال آدم هایی می گشتم که آن را خوانده باشند و بتوانم راجع بهش حرف بزنم. از آن زمان، این رمان همواره در فهرست آثاری بوده که خواندنش را به دیگران توصیه کرده ام. یک بار دوستی پرسید چرا؟ مگر داستانش درباره چیست؟ گفتم تا نخوانی جوابی ندارم. یک هفته بعد آمد و گفت حالا می فهمم چرا. بهت زده بود؛ به قول خودش مسخ شده بود. هر بار که دوستی این رمان را می خواند و این حس خوشایند برایم تکرار می شود، هوس می کنم به رغم همه گرفتاری ها باز هم به سراغ سمفونی مردگان بروم. و اکنون چقدر مشتاق گوش سپردن به این سمفونی ام:

"دود ملایمی زیر طاق های ضربی و گنبدی کاروانسرای آجیل فروش ها لمبر می خورد و از دهانه جلوخان بیرون می زد.ته کاروانسرا....

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سمفوني مردگان" رمان بسيار ستوده شده عباس معروفي، حكايت شوربختي مردماني است كه مرگي مدام را به دوش مي‌كشند و در جنون ادامه مي‌يابند، در وصف اين رمان بسيار نوشته‌اند و بسيار خواهند نوشت؛ و با اين همه پرسش برخاسته از اين متن تا هميشه برپاست؛ پرسشي كه پاسخ در خلوت تك تك مخاطبان را مي‌طلبد:
كدام يك از ما آيديني پيش رو نداشته است، روح هنرمندي كه به كسوت سوجي ديوانه‌اش درآورده‌ايم، به قتلگاهش برده‌ايم و با اين همه او را جسته‌ايم و تنها در ذهن او زنده مانده‌ايم. كدام يك از ما؟



زندگينامه نويسنده



 عباس معروفي در سال 1336 خورشيدي در تهران متولد شد. فارغ‌التحصيل هنرهاي زيباي تهران در رشته هنرهاي دراماتيك است و حدود يازده سال معلم ادبيات دبيرستان‌هاي تهران بوده است. نخستين مجموعه داستان او با نام «رو به روي آفتاب» در سال 1359 در تهران منتشر شد. پيش و پس از آن نيز داستان‌هاي او در برخي مطبوعات به چاپ مي‌رسيد اما با انتشار "سمفوني مردگان" بود كه نامش به عنوان نويسنده تثبيت شد.

در سال 1369 مجله ادبي" گردون" را پايه‌گذاري كرد و به طور جدي به كار مطبوعات ادبي روي آورد. سبك و روال وي در اين نشريه با انتظارات دولت ايران مغاير بود و موجب فشارهاي پي در پي و سرانجام محاكمه و توقيف آن شد.


معروفي در پي توقيف" گردون"، ناگزير به ترك وطن شد. او به آلمان رفت و مدتي از بورس خانه هاينريش بل بهره گرفت. اما پس از آن براي گذران زندگي دست به كارهاي مختلف زد. مدتي به عنوان مدير يك هتل كار كرد و پس از آن "خانه هنر و ادبيات" هدايت را كه كتابفروشي بزرگي است، در خيابان كانت برلين، بنياد نهاد و به كار كتابفروشي مشغول شد. و كلاس‌هاي داستان نويسي خود را نيز در همان محل تشكيل داد. تازه‌ترين اثر چاپ شده معروفي
«فريدون سه پسر داشت» نام دارد و اكنون مشغول نوشتن رماني است با نام «تماماً مخصوص».

«سمفوني مردگان» داستان زندگي خانواده اورخاني است. پدر، جابر اورخاني، يك تاجر موفق و سرشناس در كاروانسراي آجيل فروش‌هاست كه با همسر و چهار فرزندش در اردبيل زندگي مي‌كند.
داستان زندگي خانواده اورخاني در موومان دوم گفته مي‌شود. يوسف، پسر بزرگ خانواده است كه از نظر پدر "بچه خنگي" است. [ص 81] پس از او دوقلوها آيدا و آيدين هستند و در آخر اورهان كه "بر همه بچه‌ها ترجيح داشت" [ص 86].
داستان در بين سال‌هاي 1313 تا 1355 نقل مي‌شود. در زمان جنگ جهاني دوم، سال 1320، يوسف كه "هر روز از ايوان محو تماشاي چتربازها مي‌شد، روزي تصميم [مي‌گيرد] تا خودش پرواز كند" [ص 111]. پس با چتر بزرگ و سياه پدر از لبه بام پرواز مي‌كند و تبديل به چيزي مي‌شود" بين آدم و حيوان. مرده و زنده. يك تكه گوشت. يك جانور كه مدام مي‌بلعد."[ص111]
پس از يوسف، حالا "آيدين پسر بزرگ و انگار بچه اول است و سختگيري در مورد او شروع مي‌شود" [ص 113]. پدر دوست دارد كه آيدين مثل او باشد و همراه او به حجره برود، اما آيدين مي‌خواهد ادامه تحصيل بدهد و فقط به خاطر صحبت‌هاي مادر كه هميشه از مساوي بودن حقوق او و اورهان مي‌گويد، حاضر مي‌شود كه موقتاً عصرها به حجره، نزد پدر برود. ولي اورهان كه مي‌خواست"وارث تنها" باشد و" طمع بيشتري براي تصاحب داشت" [ص 113]"رنج مي‌برد، حسادت مي‌كرد و مي‌خواست كه آيدين به همان درس و كتابش علاقمند باشد." [ص 120]


در جريان قيام پيشه‌وري، اياز پاسبان به پدر هشدار ميدهد كه مبادا بچه ها از مدرسه اعلاميه و يا شبنامه خطرناكي بياورند. " از آن پس پدرمدام آيدين را تحت نظر [مي‌گيرد] و كتاب‌هايش را وارسي [مي‌كند]" [ص 122] و از آيدين مي‌خواهد كه درس و مدرسه را رها كند و كاسب بشود. اما آيدين بر سر ادامه تحصيل پافشاري مي‌كند. سرپيچي آيدين از پدر، بيش از حد او را ناراحت و عصبي مي‌كند.

و اما «آيدا» دختري كه به خاطر زيبايي بيش از حد و تعصب و سختگيري پدر "در آشپزخانه نم مي‌كشيد" و " به سكوت خو مي‌گرفت و آنقدر بي حضور شده بود كه همه فراموشش كرده بودند"، "كلفت غريبه‌اي را مي‌مانست كه مبتلا به جذام باشد" [ص 90].

وقتي هفده ساله بوده، انوشيروان آباداني، تحصيل كرده آمريكا به خواستگاري او آمد. اما پدر مخالف ازدواج آن‌هاست و در روز عروسي آيدا، به تبريز مي‌رود. و حتي حاضر نمي‌شود با آنها خداحافظي كند و ازدواج آيدا را «ناموس دزدي» مي‌پندارد.

پس از رفتن آيدا به آبادان، پدر بسيار بي‌حوصله مي‌شود و مخصوصاً با ديدن «شعر سرخ» آيدين در روزنامه بسيار برآشفته مي‌شود و از اياز كمك مي‌خواهد. اياز نيز سريعاً دستور دستگيري استاد دلخون، معلم آيدين را صادر مي‌كند و او را به تهران مي‌فرستد. اما رفتار و منش آيدين همچنان سلوكانه باقی میماند.

روزي پدر شعر ديگري از آيدين به نام«روزها و لحظه‌ها» با مقدمه طولاني در وصف شخصيت آيدين در ابتداي آن در روزنامه مي‌بيند. اين بار اياز پاسبان به او پيشنهاد مي‌دهد كه پسرش را مدتي حبس كند تا "شعر و شاعري از كله‌اش بپرد"؛ اما پدر تصميم ديگري مي‌گيرد. آن روز در پي كسوف و تيره شدن نابهنگام آسمان، پدر كه در لواي مذهب بيشتر به خرافات اعتقاد داشت،كسوف را به بلايي كه براي او و خانواده‌اش نازل شده تعبير مي‌كند و به تصور آن كه زيرزمين آيدين منبع كفر است، آنرا با تمام اثاثيه و كتاب‌هايش مي‌سوزاند. آن شب وقتي آيدين با صحنه زيرزمين سوخته مواجه مي‌شود، از خانه مي‌رود و تا دو سال بر نمي‌گردد.

در طول اين مدت در كارخانه چوب بري گالوست ميزرايان ارمني مشغول كار مي‌شود. اورهان چند بار پيش او مي‌رود و حتي يك بار پدر به همراه اورهان به آنجا مي‌رود، غرورش را فراموش مي‌كند و از او مي‌خواهد كه با فراموش كردن گذشته، به خانه باز گردد. اما آيدين كه تمام شعرها و كتاب‌ها و وسايلش را در آن آتش‌سوزي از دست داده بود، آنقدر دلگير بود كه قصد بازگشت نداشت و به پدر می گوید: "پدر، مرا فراموش كن!" [ص 182]

پس از آن دوبار اياز و چند پاسبان ديگر براي بردن آيدين به سربازي سراغ او میروند، اما او را نمی یابند و آيدين مجبور می شود خود را در جايي مخفي كند.از ميزرايان كمك مي‌خواهد و او شبي آيدين را به خانه‌اش دعوت مي‌كند و زيرزمين كليساي كنار خانه‌اش را مناسب‌ترين و امن‌ترين مكان براي مخفي شدن او در نظر مي‌گيرد. در طول زماني كه آيدين از صبح تا شب در زيرزمين مشغول قابسازي است، تنها سورمه، دختر برادر آقاي ميزرايان است که هر روز براي او روزنامه یا كتابي مي‌برد و آيدين عاشق و شيفته او مي‌شود.

درست زماني كه آيدين قصد دارد هدف ادامه تحصيل در تهران را با سرمايه‌اي كه در اين دو سال به دست آورده به ثمر برساند، خبر مرگ آيدا و خودسوزي او را در روزنامه مي‌خواند و بي‌درنگ به خانه باز مي‌گردد. پس از يك سال از مرگ آيدا، پدر نيز بر اثر بيماري قلبي فوت مي‌كند، اما وصيت مي كند كه همه چيز بايد ميان اورهان و آيدين نصف – نصف باشد. از اينجاست كه در گيري  ميان اين دو برادر به حد اعلي مي‌رسد، و اورهان براي اينكه مالك و وارث همه چيز به تنهايي باشد، به آيدين مغز چلچله مي‌خوراند و او را ديوانه مي‌كند.

مادر كه تنها دلخوشي‌‌اش آيدين است پس از ديوانگي او و به علت بيماري آسم مي‌ميرد. و حالا نگهداري يوسف ديگر از توان اورهان بر نمي‌آيد، پس او را به بيابان مي‌برد و با سنگي به سر او مي‌زند و همانجا خاكش مي‌كند (براي همين به او برادر كش مي‌گويند).
اورهان در پي ازدواج با آذر به عقيم بودن خود پي مي‌برد. اما آيدين از ازدواج با سورمه صاحب دختري شده كه حالا 15 سال دارد و براي ثروت اورهان خطرناك است. پس اورهان به پيشنهاد اياز پاسبان به دنبال آيدين مي‌رود تا قال قضيه را بكند. او كه حالا در شهر مرده‌ها زندگي مي‌كند، هميشه به دنبال آيدين است، اما اين بار او را پيدا نمي‌كند و در راه با پيرمردي كه نماد عزرائيل است ملاقات مي‌كند و روح از بدنش خارج مي‌شود، مدتي تجسم اعمال خود را به شكل گرگ‌هاي درنده مي‌بيند و در پايان از شدت سنگيني برف و سرما به استحاله جسماني مي‌رسد.[3]

 ----------------------------------------------------------------------------------------------------------
فضاي وقوع داستان

 
فضاي داستان سمفوني مردگان بسيار تراژديك و غم‌انگيز است. مخصوصاً فضاي كنوني آن در سال 1355 در اردبيل كه پر از برف و سرماست و حتي كلاغ‌ها روي شاخه‌هاي درخت كاج پيا پي مي‌گويند: "برف، برف"[4]. فضايي كه سياهي درون اورهان را در تضاد با سفيدي برفهاي روي زمين بيشتر آشكار مي‌سازد .
سال‌هاي 1313 تا 1355 در اردبيل از ارزش سياسي زيادي برخوردار است. مخصوصاً در جنگ جهاني دوم كه روس‌ها، انگليس‌ها و آمريكايي‌ها هر يك چيزي را به تاراج مي‌برند. كارخانه پنكه سازي لرد، نماد حضور انگلستان است و اينكه پس از مرگ آقاي لرد شركت "بايكوت" شروع به تبليغ مي‌كند، روي كارآمدن آمريكايي‌ها پس از انگليسي‌ها را در ذهن تداعي مي‌كند.

پس مي‌توان فضاي داستان را نه فقط محدود به اردبيل بلكه سمبليك  و به جاي تمام ايران در نظر گرفت.

حضور بارز برف و كلاغ در زمينه داستان هم حس سرما و مرده بودن شهر را تشديد مي‌كند، و هم داستان قابيل و هابيل و مضمون برادر كشي را تکرار می کند.
 ------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نوشته شده در دوشنبه 1388/08/04ساعت 11 قبل از ظهر توسط ماریا| |

*************************
عشق در حیطه فهمیدن ما نیست‏، بیا برگردیم
آسمان پاسخ پرسیدن
 ما نیست‏ ، بیا برگردیم
گریه هامان چقدر تلخ، ببین ! رنگ ترحّم دارد
تا زمین دشمن خندیدن ما نیست‏، بیا برگردیم
باغ از فطرت این جاده پر از بوی شكفتنها، حیف
شمّه ای مهلتِ بوییدن ما نیست، بیا برگردیم
بال سنگین سفر میشكند وای ملال انگیز است
هیچ كس منتظر دیدن ما نیست، بیا برگردیم

مثل گنجیم گرانسنگ كمی وسوسه آمیز ولی
دزد هم مایل دزدیدن ما نیست ، بیا برگردیم
خومانیم ببین! ما دلمان را به دو قسمت كردیم
عشق در حیطه فهمیدن ما نیست؟! بیا برگردیم

نوشته شده در یکشنبه 1388/07/19ساعت 5 قبل از ظهر توسط ماریا| |

 

امروز روز تولدمه
روز قشنگیه
همیشه روز تولد آدم قشنگه
و وقتی همه اونهایی که دوستت دارن تولدت رو بهت تبریک می گن، تازه می فهمی چقدر زیادن آدمهایی که دوستت دارن
و این خودش روزو قشنگتر می کنه
به هر حال تولدم مبارک!
تولد همه کسایی هم که امروز تولدشونه مبارک!

نوشته شده در سه شنبه 1388/07/07ساعت 12 بعد از ظهر توسط ماریا| |

 باد آمد و گل بر سر می خواران ریخت

یار آمد و می در قدح یاران ریخت

آن عنبر تر ، رونق عطاران برد

وان نرگس مست ، خون هشیاران ریخت

در کتاب های تاریخ و تاریخ ادبیات مردانه ی ما، ميان انبوه شاعران  فارسی زبان، کمتربا اسم شاعران زن که دفتر شعری از آنان باز مانده باشد برمی خوريم.   بسیاری از این زنان، یا نامشان را از میان برداشتند و یا شعرهایشان را به آتش سوختند. از شاعران زن گذشته، نام دو زن  مشهور است:

قديمی ترين اين شاعران رابعه دخترکعب است که  از شاعران دوره سامانيان بوده است که در حدود قرن دهم ميلادی بر ايران حکومت می کردند. رابعه تازی تبار بود و به فارسی و عربی شعر می گفت. عشق او به غلام برادرش، منجر به کشته شدن او به دست برادر شد. از رابعه که نخستين شاعر زن ايرانی است بيت هايی در تذکره های فارسی نقل شده است. در اين شعرها ویژگی های یک شعر زنانه به چشم نمی خورد.  شايد اگر شعرهای بيشتری از او باقی مانده بود، می شد درباره شعر او و یژگی زنانه در شعرش داوری کرد.

دومين شاعران در دوران کهن مهستی گنجوی است که قرن يازده يا دوازده ميلادی می زيسته است و برخی از تذکره نويسان او را دبير و شاعر دربار سلطان سنجر پادشاه سلجوقی دانسته اند. از احوال او چندان آگاهی در دست نيست. تذکره ها از دانش و زيبايی او خبر داده اند و گفته اند که او قالب رباعی را در شعر فارسی رونق بخشيد. در پاره ای از رباعی ها و ديگر شعر های او که تذکره نويسان آورده اند شاهد نخستین شعر زنانه ایران پس از تازش تازیان هستیم. شايد بتوان گفت

که اين نخستين بار است که شاعری توانسته است با رهايی از سنت مردانه شعر کلاسيک، گهگاهی هم شعر زنانه بگويد. 

مهستی گنجوی شاعر، هنرمند، اندیشه ورز و انسان والای تاریخ ادبیات ماست.

معين الدين محرابی پژوهشگر معاصر که ، ضمن مقايسه ی اسناد ومدارک بسيار، کتاب "مهستی گنجه ای بزرگترين شاعررباعی سرا" را تاليف کرده است، درباره ی مهستی چنين می نويسد: "درمجموع نه تنها اطلاع دقيقی اززمان حيات مهستی دردست نيست بلکه چگونگی زندگی اش نيز مجهول است"

پروفسورادوارد براون، درباره اش می نويسد: راجع به مهستی معلومات اندک داريم؛ حتی تلفظ ووجه اشتقاق درست نامش...نامحقق است.
 رضاقلی خان هدايت درمجمع الفصحاء دليل اين گمنامی را حمله عبيدالله خان اُزبک به شهرهرات وازبين رفتن ديوان مهستی دراثراين حمله ی غارتگرانه می داند.  
 حمدالله مستوفی درتاريخ گزيده، مهستی را همزمان سلطان محمودغزنوی دانسته است. اگر نوشته ی  اين قديمی ترين دست نویس موجود را بپذيريم، دراين صورت می توان نتيجه گرفت که مهستی درسال های نيمه دوم قرن پنجم هجری درگنجه از مراکز ادبی آذربايجان چشم بر جهان گشوده است.

علی اکبرمشير سليمی در کتاب زنان سخنور، با تکيه بريکی از منابع قديمی، درباره ی دوران کودکی مهستی می نويسد: پدر از چهارسالگی اورا به استادان گرانمايه درمکتب خانه سپرده و از آنجايی که هوش واستعداد بی اندازه يی داشته در دهسالگی با آموخته های سرشاری از دانش و ادب زن دانشمندی ازچنان آموزشگاهی ... بيرون می آيد. پدرش دراين هنگام مهستی را برانگيخته وموسيقی دانانی براو می گمارد و مهستی دراين فن چنان پيشرفت کرد که درنوزده سالگی استادی بی مانند وسرآمد همگان شد. چنگ وعود وتاررا استادانه می نواخت..

برخی بر این باورند که نام اصلی اش منيژه بوده ومهستی را بعدها بعنوان تخلص شاعرانه خويش انتخاب کرده است. مهستی ازدوکلمه ی مِــه (با کسر ميم) بمعنی بزرگ و ستی بمعنی خانم آمده است و بانوی بزرگ را معنی می دهد. برخی از تذکره نويسان داستانی نوشته اند که سلطان سنجر اين نام را براو نهاده است: "گويند او روزی به سلطان سنجرگفت (من ازکنيزان سلطان  کهستم) يعنی ناچيزتر و کوچکترم. پادشاه پاسخ داد (مه استی) يعنی بزرگتر هستی. مهستی اين واژه را با اندک تخفيفی برای گرامی داشتن گفته ی پادشاه تخلص خود ساخت".  اين’گفته افسانه ای است که از پيش برداشت های  سفينه نگاران برمی خيزد زيرا  بسیار دور است که مهستی با سنجر هم زمان بوده باشد. سلطان سنجر مردی ستم پیشه و بی فرهنگ بوده  که ادای چنين سخنان ظريفی ازاو دور است. سنجر از نعمت سواد خواندن ونوشتن محروم بوده وخود درنامه ای که توسط يکی از دبيرانش برای خليفه ی بغداد می فرستد با افتخار تاکيد می کند که "ما خود نوشتن نمی دانيم."

 در باره ی همین ستم پیشه است این داستان مشهور:

پیرزنی را ستمی درگرفت

دست زد و دامن سنجر گرفت

کای ملک آزرم تو کم دیده ام

وز تو همه ساله ستم دیده ام

شحنه ی مست امده در کوی من

زد لگدی چند فرا روی من 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/26ساعت 8 قبل از ظهر توسط ماریا| |

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/11ساعت 9 بعد از ظهر توسط ماریا| |

رابعه دختر کعب قُزداری که به رابعه بلخی هم شناخته شده‌است، زن شاعر پارسی‌گوی نیمه نخست سده چهارم هجری (۹۱۴-۹۴۳میلادی) است.

رابعه همدوره با سامانیان و رودکی بود. بسیاری رابعه را نخستین زن شاعر پارسی‌گوی می‌دانند. رابعه از عربهای کوچیده به خراسان بود. پدرش فرمانروای بلخ و سیستان وقندهار و بست بود.

رابعه شیفته شخصی به نام بَکتاش می‌شود و برایش شعر می‌سراید. برادرش حارث که از این عشق آگاه می‌شود آشفته می‌شود و دستور می‌دهد که خواهرش را به حمام برند و رگهایش را بگشایند تا بمیرد. حکایت او را فقیر نظم کرده نام آن مثنوی را گلستان ارم نهاده و اشعار زیبایی گفنه‌است. از آن جمله‌است:

مرا بعشق همی متهم کنی به حیل چه حجت آری پیش خدای عزوجل
به عشقت اندر عاصی همی نیارم شد بذنبم اندر طاغی همی شوی بمثل
نعیم بی تو نخواهم جحیم با تو رواست که بی تو شکّر زهر است و با تو زهر عسل
بروی نیکو تکیه مکن که تا یکچند به سنبل اندر پنهان کنند نجم زحل
هرآینه نه دروغ است آنچه گفت حکیم فمن تکبر یوماً فبعد عز ذل

هم از اوست:

دعوت من بر تو آن شد کایزدت عاشق کناد بر یکی سنگین‌دل نامهربان چون خویشتن
تا بدانی درد عشق و داغ هجر و غم کشی چون بهجر اندر بپیچی پس بدانی قدر من

این دو بیت نیز از افکار اوست و محمد عوفی صاحب تذکرهٔ لباب الالباب نقل کرده که بسبب این دو بیت به مگس رویین ملقب شده بود:

خبر دهند که بارید بر سر ایوب ز آسمان ملخان و سر همه زرین
اگر ببارد زرین ملخ بر او از صبر سزد که بارد بر من بسی مگس رویین

و این غزل بدو منسوب شده‌است:

ز بس گل که در باغ مأوی گرفت چمن رنگ ارتنگ مانی گرفت
صبا نافهٔ مشک تبت نداشت جهان بوی مشک از چه معنی گرفت
مگر چشم مجنون به ابر اندر است که گل رنگ رخسار لیلی گرفت
بمی ماند اندر عقیقین قدح سرشکی که در لاله مأوی گرفت
قدح گیر چندی و دنیی مگیر که بدبخت شد آنکه دنیی گرفت
سر نرگس تازه از زرّ و سیم نشان سر تاج کسری گرفت
چو رهبان شد اندر لباس کبود بنفشه مگر دین ترسی گرفت

 

تصو ير فوق حا کی از حالت  جان گداز رابعه بلخی است، که به حکم برادرش حارث،  به حمام برده شده،  با  قطع نمودن رگ هایش  بقتل رسانيده شد.رابعه در آخرين لحظات حيات   با خون خويش شعری را نوشت که شما در قسمت بالايی تصوير آن را می توانيد مطالعه نمایيد.

 

نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/05ساعت 8 قبل از ظهر توسط ماریا| |

انسان نامحدود و البته آزاد آفریده شده است . و همه هستی مسخّر  و در اختیار اوست. هیچ چیزی ارزش آن را ندارد تا انسانی را به خود ببندد و وابسته و زندانی خود کند. و  همه هستی رشد و ارتقاءاشان در اینست که در خدمت آدمی باشند نه بر عکس. اشرف مخلوقات و سرور کائنات یعنی این. 

حالا وقتی خودت را وابسته به موقعیت یا فردی می کنی ، در واقع خود را از موقعیت برتر و آزادی که داری به جایگاه پَست و محدودی تنزّل داده و گره می زنی. خود را شکننده می کنی. افراد و اشیاء دیگر زوال پذیر و رفتنی اند. شغل ، مدرک ، ثروت ، سلامتی ، احساس و ... ، همه تغییر پذیر و از بین رفتنی اند. و هرکس به آنها وابسته باشد نیز رنج فرسودگی ، تنهایی، جدایی و پست شدن را ناچاراً ، همواره با خود دارد.

و اما عشق

عشق فراتر از هر گونه وابستگی هاست. اگر تو به یک نفر وابسته شدی و بدون او می میری ، نام آن را عشق مگذار. مثل نوزادی که به شیر مادر وابسته است ، اگر شیر مادر نباشد کودک می میرد، چون وابسته است. عشق وابستگی نیست که با نبود معشوق ، فرد مردنی شود. اصلاً معشوقی که اکنون باشد و فردا نباشد ، چگونه می تواند عشق ایجاد کند، صرفاً یک نوع وابستگی می آورد. و صد البته هنگام از بین رفتن هم تاثر و اندوه.

آری عشق همیشه رو به تزاید است. عشق آزاد و رهاست و پیرو آن عاشق و معشوق هم چنین اند. عشق ، عاشق را هر روز فربه تر می کند. شادتر می کند. حرکت عشق فقط رو به جلوست. غم و شادی در عشق واقعی ، مساوی و لذت بخش است. معشوق شکستنی نیست، مردنی نیست، پژمردنی نیست ، بی وفا نیست. لذا عاشق هم به همین صورت پایدار ، قوی و رو به رشد است. و بیت زیر نیز توصیف چنین عشقی است.

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم     دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم 

وابستگی ، انسان را از بی نهایت هستی ، به محدوده ای گره می زند، به مانند چشمی که از این همه رنگ ، فقط رنگ سیاه و سفید را ببیند. مانند این همه اندام آدمی که به هنگام سرطان ، صرفاً یکنوع از سلولهایش شروع به رشد و توده شدن، می نماید. کسی که معتاد به مواد مخدر می شود ، از بی نهایت لذتی که می تواند  از تمام اعضاء و جوارح خود ببرد ، صرفاً به یک لذت بسنده می کند، کسی که وابسته به سکس می شود ، از  بی نهایت پتانسیل خود ، به لحاظ وابستگی اش ، محروم می ماند. کسی که به یک فرد وابسته می شود ، از تمامی انسانها ، و بی نهایت هستی، فقط یکی را به عنوان مجرای تنفس خود بر می گزیند. کسی که خود را به شغل ، ثروت ، ... ، وابسته می کند، از تمام جنبه های آدمی ، و موفقیت های گوناگون خود چشم پوشی می کند.

به چشم هایمان باید ، یاد بدهیم که از دیدن کوه ، دشت ، آسمان ، دریا ، سبزه ، زمین، ستاره، ماه،  خورشید ، انسانها و ... لذت ببرند.

از دستهایمان بخواهیم که مزه نوازش کردن را حس کنند .

 گوشهایمان را نجوا کنیم که لذت شنیدن آوای پرندگان ، صدای گرم مادر بزرگ، موسیق باران و خنده های مستانه کودکانه را بشنوند.

 با پاهایمان صمیمانه دشت را بدویم ، کوهها را بپیمائیم ، عصای ضعیفان و تکیه نیازمندان شویم.

 با زبانمان کلام التیام بخش غمدیدگان شویم و لذت ببریم همانطور که از گفتن جملـــــــــــــه « دوستت دارم » به دلبر ، هیجان زده می شویم.

آری تنفس لذت بخش هوای بهاری ، بوی پائیز و نوازش برف بر صورتمان ، همه و همه میتوانند موجب احساسی باشند که  موجب آرامش زندگی در کالبد منجمد و وابسته امان شود و ما را از تک بعدی بودن  و چسبندگی به اشیاء و افراد رهایی بخشد.

عشق به مفهوم لذت بردن از همه هستی و هستی آفرین در کمال رهایی و آزادگی است، بدون ترس از دست دادن شی یا فردی خاص.

پس بر دست پینه بسته پدر و بر پیشانی پر چروک مادرت بوسه بزن 

گل را ببو، باران را حس کن و آسمان پرستاره را به تماشا بنشین

دست نوازشت را بر سر کودک یتیم بکش و سینه ات را سنگ صبور دوستان کن

گستره آسمان را دلیل کوچکی غمهایت بدان و  شرم "پدری خجالت زده از دست خالی در پیش کودکانش" را به خود بیفزا

لایحه علمت را چون نسیم بهاری بین همنوعانت منتشر کن.

روی گشاده و لبخندت  را ، ارزانی مردمان خسته از کاری کن، که هنگام غروب در خیابان های شلوغ با چشمانی خواب آلود رو به خانه دارند.

آرامش بخش کسانی باش که با تو مرتبطند. به نوعی که اگر جهان را ترک کنی، شکاف نبودنت را حس کنند.  با این وجود دیگران را وابسته به خودت نکن و آنها را مالامال عشق کن. آنها را بزرگتر از آنی بنما که شی یا فردی آنها را به خود وابسته کند.

 عشق را از هر کجا شروع کنید به زودی متوجه می شوید بسیار سیار و روان است. و همه آفرینش را در خود جای می دهد. وقتی عشق چنین عظیم و بزرگ است ، پس در انحصار شئی یا شخصی نیست،  که آن را از ما بگیرد و ما را تنها بگذارد. همه هستی در وجود ماست ، پس،  از دست دادن هیچ چیز ،  موجب کاستی در این بی نهایت عشق ما ، نمی شود.

ارزش تو به اندازه آن چیزی است که به آن دل می بندی پس مواظب باش که به کمتر از بی نهایت عشق ، دلبسته نشوی.

 

نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/31ساعت 4 بعد از ظهر توسط ماریا| |

گر بدين سان زيست بايد پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نياويزم،

بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست.

گر بدين سان زيست بايد پاک

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ايمان خود، چون کوه،

يادگاری جاودانه، بر تراز بی بقای خاک.

h4

بسیار وقت ها
با یكدیگر از غم و شادی خویش سخن ساز می كنیم

اما در همه چیزی رازی نیست
گاه به سخن گفتن از زخم ها نیازی نیست

سكوتِ ملال ها
از راز ما
سخن تواند گفت.

نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/10ساعت 2 بعد از ظهر توسط ماریا| |

از رنجی خسته ام که از آن ِ من نیست
بر خاکی نشسته ام که از آن  من نیست
با نامی زیسته ام که از آن ِ من نیست
از دردی گریسته ام که از آن ِ من نیست
از لذتی جان گرفته ام که از آن ِ من نیست
به مرگی جان می سپارم که از آن ِ من نیست!!
 
--------------------------------------------------------------------------------------------
صبوری
 
صبوری می کنم تا کوه سنگی اشک غم ریزد
صبوری می کنم تا ناله ها از سنگ برخیزد
صبوری می کنم تا صبرم از صبرم زند فریاد
صبوری می کنم تا ظلم آشوبد از این بیداد
* * *

صبوری می کنم با تو
صبوری می کنم تا تو
* * *
صبوری می کنم تا آخر ِ تقدیری ام تا مرگ
صبوری می کنم تا آخرین فریاد زرد برگ
صبوری می کنم تا جرعه پایانی بودن
صبوری می کنم تا مرز بی برگشت فرسودن
* * *
صبوری می کنم با تو
صبوری می کنم تا تو
* * *
اگر تن پوشم از درد و اگر آوازم از آه است
اگر روز و شبم قاب شکستن های بیگاه است
اگر هر پاره ام پایان،اگر بی تار و بی پودم
اگر تصویری از هیچم به پای هیچ فرسودم
* * *
صبوری می کنم با تو
صبوری می کنم تا تو
* * *
نه از سنگم ، نه از کوهم، نه یعقوبم نه ایوبم
نه ابراهیم ِ در آتش، نه عیسایم نه مصلوبم
منم خاکی ترین انسان که مجروح دل خویشم
به جز صبری جنون آسا نمی دانم ...نیندیشم
 
 
تصاویر دیدنی از منظره و طبیعت زمستان
 
نوشته شده در دوشنبه 1388/04/01ساعت 2 بعد از ظهر توسط ماریا| |


Design By : Night Skin